تبليغاتX
همون تنهایی بهتره
اشتباه شاید همین بود.... همین تو را از خودت خواستن... غافل از اینکه٬ندیدن و نشنیدنِ تو٬بهانه ی خوبی برای باور کابوس نبودنت نیست.... توبودی....تو هستی....بی آنکه بخواهی.... تو هستی حتی اگر دیگر٬در این دنیا نباشی.... برای باور بودنت٬دلیلی بالاتر از دیوان حافظ ِ کتابخانه ی من؟ که هر غزلش با اسم تو شروع می شود.... پس اگر عاشق نیستی لا اقل من را به خیال بافی متهم نکن.... چه کسی گفته من تنها زمانی می توانم بودنت را باور کنم٬ که گرمی دستهایت را حس کنم؟یا صدای مهربانت را بشنوم؟ چه کسی گفته؟ من می فهمم سهراب چه می گوید٬وقتی چشمهایم را می شویم٬ تا "وصال" را جور دیگری ببینم..... برای من٬مگر بالاتر از اینکه٬با عشق تو٬از بدی ها پاک شوم٬ و به خدایِ احد و واحدم نزدیک تر شوم٬؟؟ من این "وصالِ بی تو" را به هزار بار "وصال دنیوی"٬نمی دهم.... وصال یعنی از تو به خدا رسیدن.... و خوشا به حال آن کسی٬که پلی می شود٬برای رسیدن دیگری٬به خدا.... من باور کرده ام که : "چشمها را باید شست جور دیگر باید دید".... من باور کرده ام که : "تو بامنی هر جا برم٬....." من باور کرده ام که : تو را باید در خود جستجو کرد..... من باور کرده ام بودنت را.... من باور کرده ام نبودنی از جنس بودن را....

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 8:0 توسط آرش |

گفتي كه : چو خورشيد زنم سوي تو پر

                  چون ماه شوي مي كشم از پنجره سر

                                          اندوه كه خورشيد شدي،

                                                                  تنگ غروب !

                                         افسوس كه مهتاب شدي،

                                                                   وقت سحر!

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:26 توسط آرش |

باز هم به پشت دیوار رسیده ام.دیواری که تو عشق من،به دور خود کشیده ای.دیواری نا دیدنی که فقط من وتو می توانیم حسش کنیم.می دانم خوابیده ای،حتی در خواب هم این فاصله نحس وبدیمن را همراه داری.چیزی در وجود نازنیت می گوید:نزدیک نشو.اینجا حریم من است.ولی مگر من وتو ما نشده بودیم.مگر قرار نشده بود از خود تنها ومجردمان سخنی نگوییم.ایستاده ام بر آستانه دروازه دیوار تو.دستانم کوبه در را جستو می کند ونمی یابد.می روم کناراز دور نگاهت میکنم ودر دل می گویم:حصارها را بردار وآرزوها می کنم فریاد خاموشم را بشنوی./ 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:22 توسط آرش |

آن که می بینی آسمان نیست...پس به آن بالاها نگاه نکن.

آسمان همینجا روی زمین است...پس خیلی دور هم نرو.

می دانم که برای تو سخت است که پیدایش کنی...پس خودت را خسته هم نکن.

راحتت کنم...آسمان اینجاست...پشت پلک های باران زده ی من...

و حالا این تو نیستی که نگاهش می کنی....این آسمان است که تو را از چشم من می بیند.

پس مطمئن باش که آن توهم آبی رنگی که آن بالاها می دیدی٬آسمان نبود.

آسمانی که یک روز آفتابی باشد و یک روز بارانی.....یک روز آبی و یک روز خاکستری.....

آسمانی که هر روز رنگ عوض کند که آسمان نیست....

آسمانی که نه به ستاره اش وفا می کند و....نه به ماه و خورشید....

آسمانی که کبوتر و باز را با هم در خود جای بدهد....

که آسمان نیست....

من آسمانی را که باریدنش بهانه ای نباشد٬برای اینکه من و تو٬

زیر سقف یک چتر٬با هم بودن را تمرین کنیم٬نمی خواهم...قبول ندارم....

پس به آن بالاها نگاه نکن...روبروی من بایست...و برای لحظه ای٬

چشمان مهربانت را به چشمانم هدیه کن.....تا چشمهایم به تو بگویند....

آسمان دل من است که همین حالا به حرمت لحظه های این ماه عزیز قسم می خورد....

که گلایه ها را به دست باد بسپارد....

آسمان دل من است که همیشه یک رنگ است٬نه آبی...نه خاکستری....نه.....

بلکه به رنگ عشق...رنگ تو....

و حالا مرد ترانه و احساس٬تنها یک چیز را از یاد مبر....از یاد مبر....

که چتر من باز باشد یا بسته....آسمان دلم بی تو همیشه ابریست....

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:16 توسط آرش |

به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند.

 به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي

 است كه بي تو سركردم.

 وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه

 منتظرم يافتم.

 اين ارزشمندترين هديه من به توست   گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا

 خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند.

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:6 توسط آرش |

شيريني ديدار بعداز فراق تو را انتظار ميكشم  دوري از تو برايم سخت بود و

 ملال اور اما شيريني  خنده هايت  تحمل فاصله ها را برايم اسانتر ميكرد 

 حالا ديگرنزديك به توام  وجود نازنينت را حس ميكنم  خاطرات تلخ تنهايي و

  روزهاي  تكراري و بي كسي ام را دراين شهر از ياد برده ام   

    اينجا هوايش بوي تو رادارد  هر سو كه مينگرم توراميبينم كه لبخند به لب

  ايستاده اي و با چشمانت مرا فراميخواني همان چشماني كه شب وروز

 هجرانشان رادر اشك نگاهم بر قلبم ميريختم 

چه شبها كه روياي دستان پرمهرت  خواب از چشمانم مي روبود و در دل

 ظلمت شب تو را فرياد ميزدم

 اري نازنينم   قلبم را به توباخته ام  قلبي كه زخم خورده  دشنه داغ بي وفايي

 است  و ابراز علاقه تو مرحمي است  بر دردهاي ان.

 حلقه عشقت بوسه گاه  لبهاي داغ من است      چه ساده عاشقت شدم .

 صبورانه ميگذرانم اين چندروز را تا دوباره  جان بگيرم از ديدار تو.....

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:30 توسط آرش |

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:42 توسط آرش |

اگر هنوز شب های بارونی یادت مونده باشه برات قصه می گم،نمی دونم شب های بی ستاره رو به یاد داری یا نه؟
اما می خوام برات لالایی بگم.می خوام اینقدر بگم،بنویسم،بخوونم تا بالاخره بگی دوستم داری

،فاصله بین ما رنگین کمانی است هفت رنگ.تو شب ها زود می خوابی بدون لالایی،من شب ها دیر می خوابم با اشک های مهتابی،تو روزها می گی ومی خندی...من روزها می گریم ومی نویسم.
یادته یادته چقدر برات نوشتم توفقط مال منی،یادته بهت گفته بودم:وجودم برای تو؟
یادته چقدر برات نامه نوشتم؟نگو نگو که یادت نمی یاد.تو خودت بودی که می گفتی،شبهای بی انتهای عشق را نباید فراموش کنی نباید بری ومن رو برای همیشه فراموش کنی؟قصه بگم یا نگم؟برام نمی خوونی!بگم یا نگم دوستت دارم،برام نمی مونی،بگم دلم برای تو،فدای تو،دوستم نداری،اما این بار نوشتم که بگم چشمهایم برای تو

 

خدایا.....خیلی خستم...خیلی....دلم خیلی گرفته...
خدایا تو چرا هیچی نمیگی؟
چرا ساکتی... میبینی اسمون شب چهارده...چرا...چرامنو به طوفان زدی و خودت اروم گرفتی...چرا؟
خداا چراامسب بامن حرف نمیزنی.......
میخوای همش گریه کنم
خدایا فقط اینو گوش کن.....توروبه علی فقط ایو گوش کن...
خیلی خستم.....خیلی


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:35 توسط آرش |

ایکاش در چشم هایت تردید را دیده بودم
یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم
ایکاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم
جای گل رز برایت پروانگی چیده بودم
گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی
آن شب نمی دانی اما تا صبح لرزیده بودم
آن شب تو با خود نگفتی که بر سرمن چه آمد
با خود نگفتی ز دستت من باز رنجیده بودم
انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته ام من
تو عاشق من نبودی و دیر فهمیده بودم
از آن شب سرد پاییز که چشم من به تو افتاد
گفتم ایکاش شب ها هر گر نخوابیده بودم
از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی
چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم
آن شب من و اشک و مهتاب تا صبح با هم نشستیم
ایکاش یک خواب بد بود چیزی من دیده بودم
تو اهل آن دوردستی من یک اسیر زمینی
عشق زمین و افق را ایکاش سنجیده بودم
بی تو چه شبها که تا صبح در حسرت با تو بودن
اندوه ویرانیت را تنها پرستیده بودم
وقتی صدا کردی از دور با عشوه ای نادرت را
آن لهجه نقره ای را ایکاش نشنیده بودم
انگار تقصیر من بود حق با تو و آسمان است
وقتی که تو می گذشتی از دور خندیده بودم
اما به پروانه سوگند تنها گناهم همین ست
جای تو بودم اگر من صد بار بخشیده بودم
باید برایت دعا کرد آباد باشی و سرسبز
ایکاش هرگز نبینی چیزی که من دیده بودم
اندوه بی اعتنای چه یادگار عجیبی ست
اما چه شب ها که آن را از عشق بوسیده بودم
حالا بدان تو که رفتی در حسرت بازگشت
یک آسمان اشک آن شب در کوچه پایشده بودم
هر گز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم
حالا تو را به شقایق دیگر بیا کوچ کافیست
جای تو بودم اگر من این بار بخشیده بودم

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:24 توسط آرش |

با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست
با ابرها و نفس دودهایش
تاریک و سرد و مه آلود کرده ست
و سایه ها را ربوده ست و نابود کرده ست
من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت
پوشاندم از چشم او سایه ام را
با سایه ی خود در اطراف شهر مه آلود گشتم
اینجا و انجا گذشتم
هر جا که من گفتم ، آمد
در کوچه پسکوچه های قدیمی
میخانه های شلوغ و پر انبوه غوغا
از ترک ، ترسا ، کلیمی
اغلب چو تب مهربان و صمیمی
میخانه های غم آلود
با سقف کوتاه و ضربی
و روشنیهای گم گشته در دود
و پیخوانهای پر چرک و چربی
هر جا که من گفتم ، آمد
این گوشه آن گوشه ی شب
هر جا که من رفتم آمد
او دید من نیز دیدم
مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم
چون دو تذرو جوان می چمیدند
و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان
حتی بگو باد دامان ایشان
می شد نهیبی که بی شک
انگار گردنده چرخ زمان را
این پیر پر حسرت بی امان را
از کار و گردش می انداخت ، مغلوب می کرد
و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند
نومیده و مرعوب می کرد
در چار چار زمستان

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:22 توسط آرش |